
میتراوند رنگینکمان آرزوها
در فصلهایی که اکسیژن تنفسی جامعهای سرب است،
در فصلهایی که طاعون دیکتاتورزدگی همراه با باد هرزهی شبگرد در کوچهسارها، اپیدمی سکوت و هیس میپراکند،
در فصلهایی که پشتکردگان به آزادی، استخوان پدرانشان را در پیشگاه دیکتاتور میشکنند و لبادهی ابلیس پیروزمست را لیس میزنند
و در فصلهایی که برودت و انجماد پروپاگاندای بهتانافکن و شیطانساز، «درک صریح زیبایی را پیچیده میکند»[۱]، «مرجان»هایی باید رنگینکمان آرزوها و رؤیاهای خلق و وطنی را در آسمان تمناهایشان بدرخشانند.
در چنین فصلهایی حقیقتاً «ضمیر»های «صافی»سرشتٍ پیوند یافته با هنر حقیقی، «گل میدهند و مژده میدهند» و میشوند مرجان خوانندهی محبوب نسلهایی از دههی ۵۰ تا دههی ۹۰. هنرمندی که صورت مسألهی کشورش و ضرورت نیاز مردم و جامعهاش را اینگونه تبیین و هدفمند کرده است: «من از ایران آمدم. دیگر اینجا خودم را خواننده نمیدانم. خودم را یک مبارز میدانم که تنها سلاحش صدای اوست و بهوسیلهی این سلاح است که میتواند مبارزه کند. بههمین مناسبت ترانههایی که میخوانم ترانههای خوانندگی نیست؛ ترانههایی که در آن حرف هست، در آن سخن هست».
به صفحات اینترنتی نگاه کنید؛ نسلهای پیاپی دارند برایش گل و مهر و عشق میافشانند. تنها اندک همسویان با دیکتاتور فقاهتی، این گلریزان و نثار مهر را برای مرجان برنمیتابند.
سیر و سلوکی از «بودن» تا «شدن»
بهراستی مرجان از کجا تا به کجا با آزادی سیر و سلوک کرده است؟ این پرسش را باید جلو اسم تمامی هنرمندانی گذاشت که در سیطرهی تفکر قرون وسطایی بر ایرانزمین، مسیر «بودن» تا «شدن» را پیمودهاند. همانان که نخواستهاند تجسد هنر را به پیشگاه دیکتاتور فقاهتی تقدیم کنند. همانان که هنر را «گلخانهی فلان»[۲] و زینت بزم قدرت مسلط نخواستند و سنگلاخ طریقت آزادی و شادی و رفاه مردمشان را فرش زمرد شرافت هنر کردهاند.
مسیر زندگی مرجان هم تأملی در گذرگاهانی از «بودن» تا «شدن» است. «من بودم و شدم»؛ این عبور وقتی شکوهمندتر مینماید که زن ایرانی، ستارهیی مینماید که به ظلام قیرگون زنستیزی «نه» میگوید. مرجان بهای سنگین این «نه» را در پیوند هرچه بیشتر با پیشتاز سازمانیافتهی نبرد سراسری برای آزادی میپردازد که در این زمانه در شورای ملی مقاومت و سازمان مجاهدین خلق ایران تبلور عینی و مادی یافته است.
مرجان و مانیفست هنر و هنرمند
مرجان از اوین که به ساطورکشان ضد آزادی گفت «نه» تا هر تالاری که صدا و نوای آزادی و برابری را فریاد زد، گیسوان ترنمها و نجواهای عصیان ایران و ایرانی را شانه کرد؛ چرا که نخواست «وقتی کودکان دستهدسته از بیدوایی و کمبود تغذیه میمیرند، وقتی که کارگران زغال سنگ بهراحتیِ آب خوردن زیر آوار میروند یا در کارگاهها سل میگیرند، الحان و اصوات خوشآهنگ، فرمهای بیمحتوا و لالایی گوشهای بورژوازیِ بیدرد» در مماشات با دیو قرون وسطایی میهنش باشد. پیش از او زندهیاد غزاله علیزاد، مانیفست هنر و هنرمند ایرانی را اینگونه تبیین کرده بود: «با قطعیت میگویم هنر بدون پیوند با مسائل جامعه، جز خودفریبی نیست. الحان و اصوات خوشآهنگ، فرمهای بیمحتوا، لالایی گوشهای بورژوازیِ بیدرد است. وقتی که کودکان دستهدسته از بیدوایی و کمبود تغذیه میمیرند، وقتی که زیر فشار فقر، دختران بچهسال را در بدترین شکل میدهند برای تجاوز جنسی، وقتی که کارگران زغال سنگ بهراحتی آب خوردن زیر آوار میروند یا در کارگاهها سل میگیرند، حرف زدن از زیبایی، وقاحت مطلق است.» (غزاله علیزاده، رمان «شبهای تهران»)
چنینم من، شکوهمندم
مرجان و هنرمندانی چونان او، لؤلوئی در تیرهناکی بس شبههناک «ابلیس پیروزمست»[۳] هستند. اینان از قضا چون نخواستند بین دیکتاتور و پیشتاز آزادی، روایتگر «هنر اطوکشیده»[۴] باشند، توسط بیدردان پیرو «هنرمند بیطرف»، تحریم و بایکوت میشوند! تحریمکنندگان و بایکوتکنندگان مرجان و هنرمندانی چونان او، البته این هشدار شادروان «بزرگ علوی» را میدانند که: «هنری که خود را بیطرف میخواند، سرانجام به اهریمن کمک میکند». میماند این پرسش که تحریمکنندگان و بایکوتکنندگان هنرمندان جنگاور در میدان نبرد با اهریمن، کمککار کی و جادهصافکن کدام اهریمن مردم ایران در این آوردگاه هستند؟
اما مرجان را آن فانوس دریایی از میان موجهای پرتلاطم ایران و اوین تا تالارهای جهان راهنما بود که در درخشش آرمان آزادی، آرزوهای بزرگ ساطع میکند. همان آرزوهای بزرگ که انسانهای بزرگ میسازد. اینگونه است که از اوین و داخائو تا قزلحصار و آشوییتس و تا قیامهای مردم ایران و حضور ایرانیان در خارج کشور، «ببین سرسبز و خوشرنگ و برومندم / ببین پربرگ و پرشاخ و تنومندم / اگر چه زخمی از کین تبرداران / ولیکن ریشه در خاکم / چنینم من / شکوهمندم».[۵]
«جوانه»، تبسم بر رخ ایرانزمین
مرجان به قدمت ۳۹ سال با ملت و مقاومت پیشتازانش خندید، گریست، رزمید، نشکست، نگسست و ماند؛ چرا که هرگز دچار بیدردی «هنر برای هنر» نبود و بهقول شاعر شهید عشق و آزادی فدریکو گارسیا لورکا «در این لحظهی دراماتیک جهان، هنرمند باید با ملت خود بخندد و بگرید».
ترانهی زیبا و شورانگیز «جوانه» (رویش ناگزیر) که از نخستین ترانههای مرجان پس از خروجش از ایران است، برگی از غرور شکستناپذیر جنگاوران فرهنگ انسانی است. اثر هنری شکوهمند و بزرگ و ماندگار برای نسل تا نسل ایرانزمین تا شاهد آزادی را در آغوش گیرد و با ترانهی «جوانه»، سفرنامهی غرورانگیز دودمانانش را نجوا کند و تبسم بر رخ ایرانزمین باشد.
تا آن سپیدهدمان خجستهی آمدنی، بس بسیار دوست داشتن مرجان عزیز را با لالهدمان آزادی صیقل میزنیم...
سعید عبداللهی
پینوشت ـــــــــــــــــــــــــ
[۱] از احمد شاملو: «این فصل دیگریست / که سرمایش از درون / درک صریح زیبایی را پیچیده میکند.»
[۲ و ۳] از احمد شاملو
[۴] از مقدمهی «جهانبینی ماهی سیاه کوچولو» نوشتهی دکتر منوچهر هزارخانی
[۵] از شعر «رویش ناگزیر»، سرودهی شهریار داور